اعدام ها را در ایران متوقف کنید

وبلاگ نویسان علیه اعدام موج جدید اعدام ها پس از انتخابات را محکوم میکند و جامعه جهانی را به اقدام برای نجات جان زندانیان در ایران فرامیخواند.

پیش شرط هر مذاکره ای با دولت جمهوری اسلامی ایران باید آزادی زندانیان سیاسی و لغو همه احکام اعدام باشد

شمارش اعدام ها

پنجمین گزارش "سازمان حقوق بشر ایران" با ذکر دستکم ۵۸۰ مورد اعدام در سال ۲۰۱۲ منتشر شد. طبق این گزارش، ۶۰ درصد اعدام‌ها در ملاءعام انجام شده‌اند و در بیش از ۱۵ زندان ایران اعدام‌های اعلام نشده و مخفی صورت گرفته‌اند.


نام من بهار است، بهار است و از گل می نويسم ، اما گلهای پر پر. از سبزه می نوسم و از جوانه، اما جوانه های له شده، در زير لگد مال نفرت، نفرت زشت خويان از زيبايی و از هر چه که زيباست، نفرت مزدوران از حق و حق خواهی و حق جويی. از نامرد می نويسم.

بيست و هشت ساله ام، نامم بهاره مقامی است و ديگر هيچ چيزی برايم باقی نمانده که بخواهم به اميد آن نامم را پنهان کنم. همه آنهايی که روزی برايم مهم بودند را از دست داده ام، اقوام و دوستان، آشنا و همسايه، همکار و هم قطار ، همه و همه را از دست داده ام. همه چيزم را نامردان نامردانه ربودند، زندگيم را. حال که جلای وطن کرده ام، می خواهم برای يک بار هم که شده، دردم را با کسی قسمت کنم. از همه دوستان ديگری هم که سرنوشت دردناکی چون من داشته اند می خواهم که بنويسند. بنويسند که بر آنها چه گذشته. اگر هم از بيم جان يا آبرو نمی توانند اسمشان را بگويند، با اسم مستعار بنويسند. بنويسند تا تاريخ بداند که بر نسل ما چه گذشت، بر نسل غم. تا آيندگانی که در آزادی در ايران زندگی خواهند کرد بدانند که اين آزادی به چه قيمتی به دست آمده، به بهای چه جانهای سوخته، چه اميدهای بر باد رفته، چه کمر های شکسته و زانوان خميده.

کمر پدرم شکست وقتی فهميد. خرد شد. مادرم يک شبه انگار صد سال پير شد. برادرم، برادرم که هنوز هم روی آنرا ندارم که به صورتش نگاه کنم، و او هم نگاهم نميکند تا مرا بيش از اين نيازارد. انگار مرديش را از او گرفتند وقتی فهميد. از مرد بودن خودش هم بيزار شد وقتی فهميد، که نامردهايی هستند که از مردی فقط نرينگی را دارند. ناموس و عنف و شرف و نجابت و عصمت و حيا برايشان بی معنيست. من معلم اول دبستان بودم، به غنچه های کشورم خواندن و نوشتن ياد می دادم، ياد می دادم "بابا آب داد"، "آن مرد می آيد"، "آن مرد نان دارد". مرد برايم آن نان آور مهربان بود. او که منتظر بودم بيايد. حال برايم چهره اش عوض شده، خشماگين و در هم کشيده از هوس کور، بوی تعفن عرقش يک لحظه هم از خاطرم نميرود. هميشه ترسم از اين است که بيايد، نيمه شبها با ترس آمدنش از خواب می پرم. با کوچکترين صدايی همه وجودم به لرزه می افتد و قلبم به تپش می افتد، مبادا بيايد؟ هر لحظه آماده فرارم، شبها را با چراغ روشن به روز می رسانم و روز ها را با اشک و آه به شب.

خانه مان در کارگر شمالی بود. با برادرم به سمت مسجد قبا رفته بوديم که دستگيرم کردند. زدند و بردند و داغان کردند، به قول حافظ همان طور که ترکان خوان يغما را. بعضی ها دستشان شکست، بعضی ها پايشان، بعضی ها کمرشان. بعضی ها هم مثل من روحشان، خرد و خمير شد. له شدم. انگار انسان بودنم از من گرفته شد. بهار بودم، مرده ام حالا، شقايق له شده ام.

از کسانی که اين نامه را می خوانند می خواهم، که اگر کسی را می شناسند که مثل من قربانی تجاوز نامردان شده، با او مهربانتر باشند، همدرد باشند. بدبختی من و امثال من اين است که در فرهنگ ما تجاوز فقط ضربه به يک فرد نيست، به کل خانواده يا حتی خاندان اوست. فردی که قربانی تجاوز شده دردش با گذشت زمان التيام نمی پذيرد، بلکه با هر نگاه پدرش داغش تازه می شود، با هر قطره اشک مادرش، قلبش از نو ميشکند. فاميل و دوست و همسايه که هيچ. همه با آدم قطع رابطه می کنند. خانه مان را مجبور شديم مفت بفروشيم و برويم به کرج. اما آنجا هم دوام نياورديم. مأموران که سريع آدرس خانه جديدمان را پيدا کردند. زير نظرمان داشتند. می آمدند سر کو چه مان می ايستادند، پدرم که رد می شد پوزخند می زدند. همه چيز را گذاشتيم و جلای وطن کرديم. پدر و مادرم سر پيری آواره کمپ پناهندگی شده اند. به جرأت می توانم بگويم که درد فرهنگی پس از تجاوز بارها و بارها بدتر و شديد تر از درد جسمی آن بود. خيلی ها وقتی که در مورد تجاوز می شنوند می خندند، قسم به هر چه که برايتان عزيز است، خنده دار نيست. رنج و عذاب يک خانواده ساده، بی آبرو شدن يک دختر يا پسر جوان، هتک حرمت از عشق خنده دار نيست. آنها که تجاوز می کردند می خنديدند، سه نفر بودند. هر سه ريشو و کثيف، بد لهجه و بد دهن. به همه فاميلم فحش می دادند، با اينکه خودشان ديدند باکره ام به من تهمت فاحشگی زدند و مجبورم کردند زيرش را امضا کنم. ديگر خجالت نمی کشم که اين را بگويم، برايم قبحش را از دست داده که هيچ به آن افتخار هم می کنم: گفتند جنده. گفتند جنده امضا کن. گفتم من معلمم. امضا نمی کنم. گفتند ما سه تا شاهد عادل داريم که ديده اند تو يک شب با سه نفر خوابيده ای. گفتم من هم بيش از سی تا شاهد دارم که معلمم، اگر حالا کارم به اينجا کشيده شده تقصير شماست. پوزخند زدند که خب برايت بد نشد، از حالا به بعد درآمدت کلی بالا می رود. ناموس برايشان تا اين حد بی معنا بود، نجابت تا اين حد پوچ. نديده بودند، نداشتند. همه زنها برايشان جنده بودند، زن که هيچ، به مرد ها هم رحم نمی کردند. انسان نبودند، در اثر کمبود و عقده، به جانوارن منحرفی تبديل شده بودند که جز به کثافت کشيدن همه زيباييها کاری بلد نبودند. می بينم مردم گاهی به خواهر و مادر اينها فحش ميدهند، اين جانورانی که من ديدم به خواهر و مادر خودشان هم رحم نمی کنند، خدا به داد آن بيچارگان برسد که بايد عمری را با اين درنده خويان بدصفت سر کنند. دندانهای جلويم شکست، شانه ام از جا در رفت، زنانگی ام ويران شد. می دانم که ديگر هيچ گاه قادر نخواهم بود مردی را دوست بدارم، هيچ گاه نخواهم توانست با مردی صميمی و نزديک باشم و به او اعتماد کنم. می دانم که سرزمينم مردان غيور درد آشنا هم زياد دارد، اما برای من ديگر مرد و نامرد يکی شده است. زندگيم ديگر به عنوان يک زن به پايان رسيده، انگار مرده متحرکی بيش نيستم. اما می نويسم، می نويسم تا زنده بودنم را پس بگيرم. می نويسم معلم بودم ، جنده شدم، حالا هم نويسنده ام. می نويسم بهار بودم، با اينکه خزان شدم حالا زيباترم. جنده زيبايم، بی آبروی محله مان شدم، معلم بی کلاس شدم، مسخره خاص و عام شدم، محکوم به تنهايی شدم، آغشته به کثافت ظالم شدم، گيسو بريده و شکسته دست و خونين چهره مزدوران جمهوری اسلامی شدم، پس افتخار می کنم که جنده آزاديم . می دانم که من تنها نيستم، صدايشان را ميشنيدم، در بند های مجاور، وقتی که مثل يک جسد بی جان و بی مصرف روی زمين افتاده بودم ميشنيدم که نامرديشان را بارها به نمايش گذاشتند. از همه هم دردانم ميخواهم که بنويسند، دردشان را هر جوری که می توانند فرياد بزنند، چون اين از همان دردهاييست که به قول هدايت مثل خوره روح آدم را ميخورد. بگذاريد بيرون بيايد، بگذاريد همه بدانند. بدانيد که تنها نيستيد، مثل من و شما بسيار است، ما همه در اين درد شريکيم.

اين زجر نامه طولانی تر از اين هاست، اما برای حالا آن را با يک حرف به پايان ميبرم، روی صحبتم با شخص آقای خامنه ايست: تو که خودت را پدر همه ملت ميدانی، من دختر ايران زمين بودم، پسران تو به من تجاوز کردند. تقاص عصمت من را چه کسی خواهد پرداخت؟

بهاره مقامی
فروردين ۸۹، آلمان

18 نظرات

  1. ناشناس // ۲۱ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۴:۳۵  

    بیشتر از اونی متاثرم که چیزی بگم

  2. ناشناس // ۲۱ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۵:۲۳  

    Ghalbam shekast,khodavand viraneshan konad

  3. ناشناس // ۲۱ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۱۱:۲۳  

    khaharam ,Bahare zibz anghadr tahte tasiir gharar gereftam ke neveshtan barayam doshvar shodeh klidhaye horoofe roye kibord ro be sakhti mibinam ,bahare azizam agar dar pakeye hazrate Maryam kesi shak dashteh bashad be napak boodane to ham mishavad shak kard. dir zi va shad bash ey pak ke antaraftar khodaeii niz hast.Panahandeye ghorbat ,HatDin@yahoo.com

  4. ناشناس // ۲۱ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۵۸  

    khodaei man arezo marg daram, ke en harfahro mishnvam va nemitavanm kari konm,

  5. Muhammad // ۲۱ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۱۷:۲۷  

    سلام بهاره. الان چند دقیقه است هی تایپ میکنم و دوباره پاک میکنم. هم خیلی حرف دارم برا گفتن و هم نمیتونم چیزی بگم. ببین بهاره، فقط میدونم از روح خیلی بزرگی این حرفا بیرون میاد. باور دارم که واقعا شکفتی. بازم منتظر نوشته هات هستیم.

  6. ناشناس // ۲۱ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۱۷:۲۷  

    azizam to hamishe bahar khahi mand .cheshmam az gerye pore chon in kesafataro mishnasam va barha bekhatere kochektarin masayel be bazdashgAHHAYE IN KESAFATA RAFTAM va dar hade marg va badtar az sag zire lagadhASHon bodam ama hargez hichizi ro natonestan az man emza begiran va be in eftekhar mikonam .ino bedon ke to zibatarin bahar hasti va khili ba arzesh hasti .be lotfe khoda rozi khahad resid ke ba daste khodet in kesafatharo tanbih koni.....be onvane yek iraniye bozorg be khodat eftekhar kon va dostiye in iraniye farari az vatan ra ghabol kon......be omide rozhaye ziba baraye tamamiye iraniyane donya........saman.saman970

  7. MEHRDAD // ۲۱ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۱۷:۳۴  

    nemidoonam khodaee ke hamishe behesh eteghad daram kojast?kojast alan baraye BAHARe nazanin e ma?vaghean aya khodaee hast ke ye roozi dele shekasteye BAHARha ro eltiami az jense faramooshi bebakhshe?MARG BAR ESLAM+marg bar MEHDI+marg bar ma ke eteghadate poocheman bar payeye ESLAM elanati inchenineman karde va baz ham khahim did....rasti aya vaghean e vaghean KHODAEE hast ?miam baz inja ta bebinam ki mitoone mano ghane kone ?BAHAR BAHAR BAHAR BAHAR atisham zadi ..ama khoob bash va ghavi edame bedeh.

  8. فرزاد // ۲۱ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۱۷:۴۳  

    بهار...
    حرفت را خواندم. دردت را احساس کردم. میدانم که درک حقیقت تلخی که بر تو (و دیگر دختران و پسران ایران) رفته و مزه آن ظلم بی پایان هرگز در کامم نمیچرخد اما بدان با تمام وجود به شما افتخار میکنم. ما همه در یک راه بودیم و هستیم: فریاد ظلم ستیزی و آزادی خواهی سردادیم. نمیدانم خوشحال باشم یا ناراحت که من به چنگال آن کفتارها و خوک ها نیفتادم. اما چه بسیار از دوستان نزدیک من که سرنوشت چون تو داشتند (و بعضی هنوز در بندند...)
    بهار... تو و دیگر بهارهای کشورمان اگرچه تک تک شناخته شده نیستید اما همانطور که خودت اشاره کردی نسل آزاد آینده به وجود و شهامت و ایثار تک تک شما افتخار خواهد کرد. و با چنین رنج نامه هایی وجدان های در خواب فرو رفته شاید از خواب غفلت برخیزند.
    بهار... تو همیشه بهار هستی.

    فرزاد
    متواری از وطن
    ساکن کانادا

  9. ناشناس // ۲۱ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۱۸:۳۹  

    گفتنی ها را گفتی، نگفتنی ها مال من.

  10. ناشناس // ۲۱ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۱۸:۳۹  

    خواهرم؛ چون شهامت نوشتن ظلمی که بر تو رفت را داشتی، مطمئن باش که شهامت تبدیل این درد به درمان را داری. ما که فعلا دستمان از دادخواهی از این نامردمان کوتاه است ، اما شکایت به خدای خرد و پاکی می بریم. در آغوش می فشارمت و خاطره پر درد تورا به فرزندانم منتقل خواهم کرد.
    دختری از ایران زمین.

  11. ناشناس // ۲۱ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۰۵  

    Dear Bahar, I cannot even begin to imagine the heartache you and your family went through. I put myself in your place, in your father and mother's place, in your bother's place. I hurt for you. I hurt for your family.

    I can only say your purity cannot be taken away from you. You are not responsible for the evil of others.

  12. ناشناس // ۲۱ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۰۶  

    Az khoda barayat salami tani &roohi arezoo daram.zabrbol masali has"It is an ILL bird that fouls its own nest."

  13. ناشناس // ۲۱ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۱۹:۱۴  

    تکمله تلخ تجاوز(مسیح علی نژاد)
    .
    http://www.ettelaat.net/10-april/news.asp?id=46367&sort=Iran
    .
    http://www.rahesabz.net/story/13432

  14. ناشناس // ۲۱ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۲۰:۴۸  

    کجایید ای شهیدان خدایی؟

  15. ناشناس // ۲۱ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۲۱:۵۵  

    كي گفته كسي كه بهش تجاوز شده له شده، در برابر ظالمين جنايتكار كشته شدن، زنداني شدن كتك خورد، مورد تجاوز قرار گرفتن افتخاره. ايران سربلند از اين افتخار آفرينانه.
    اين افتخارات وطن موقعي له مي شن كه در نظر آلوده ابلهان ، متهم بشن ، تمسخر بشن و طرد بشن.

  16. آشنا // ۲۲ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۵:۱۰  

    ای آزادی کی برای وطن من ایران من خواهی خواند؟ بیا که من که هیچگاه گریه نکرده بودم بغض کردم.

  17. ناشناس // ۲۳ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۲۱  

    دوستان وبلاگ خانم بهاره مقامی قربانی تجاوز در زندان را ببینید
    baharehMaghami.blogspot.com

  18. ناشناس // ۲۶ فروردین ۱۳۸۹، ساعت ۱۳:۳۴  

    la-nat va tof bar goore ajdade por nange
    tamamieshan.omid be an rooz ke hamashoon be tire cheragh avizoon beshand, albate agar ta an rooz hatta tir cheragh haro ham gharat nakarde bashand
    bahareye azizam ba hich zabani nemitoone adam chizi begooyad, ke dele tora kami shad konad, amma bedoon ke toye aziz nabayad pas az in faje-eye vahshatnak hoviat va roohiye khodra kamelan az dast bedahi, chonke oon binamoosha va tochme sheytanha az inke tora tahghir kardand lezzat mibaran. va to nabayad beheshoon ejaze bedi ke in ehsase lezzat barashoon bemoone. oon ha dar asl chon zaif hastand, mitoonand ba shakhsi ke zire dasteshoone, in karharo bekonan. pas to pas az mobareze ba kabooshayat va ehsase khali boodane darooni, va ba roohiyeye behtar va bitars, bayad beheshoon ghodrateto neshoon bedi. agar to ghavi bashi, oon ha zaif hastand
    Bahareye aziz, barayat arezooye an roozi ra mikonam, ke khoshbakht va pirooz beshi
    Farzad from Austria

ارسال یک نظر